![]() |
![]() |
|
| A Digital Bandade |
|
این وبلاگ به پرشین بلاگ منتقل شد. دلیلشم همونیه که همتون میدونید
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 9:3 توسط نیوشا |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 1:55 توسط نیوشا |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 17:9 توسط نیوشا |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 16:23 توسط نیوشا |
|
|
"متاسفم...به خاطر همه چیز."
"متاسفی؟ تاسف تو به چه درد من میخوره؟ همه چی تقصیر توئه. به خاطر تو من الان وسط ناکجاآباد گیر کرده ام و یه عده آدم خونخوار و عوضی قصد جونمو کرده اند." سرش را به زیر میاندازد و به آرامی میگوید "همش هم تقصیر من نیست،من نمیدونستم..." دهنم را باز میکنم که قبل از تمام کردن حرفش جوابش را بدهم، اما خودش ساکت میشود و پس از یک مکث کوتاه ادامه میدهد: "ببین، کاش میتونستم یه کاری برات بکنم...ولی دیگه از دست من کاری برنمیاد. الان فقط تو موندی و تو." و بعد صدایش در حد زمزمه ای پایین میاید، "اگر میتونستم تو زمان به عقب برگردم..." او ساکت میشود و به زمین گل آلود زیر پایش چشم میدوزد؛ این بار خوب میدانم که این سکوت حالا حالاها شکسته نخواهد شد. برای مدت زیادی زیر نور رو به موت ستاره ها ،و روی زمینی که هر لحظه زیر باران گل آلودتر میشود، می ایستیم و خیره نگاه میکنیم... او به گلی که هرلحظه بیشتر در آن فرو میرود، و من به صورت خسته اش. بالاخره تصمیم میگیرم سکوتم را بشکنم، "من..." اما قبل از این که من حرفم را بزنم صدای مهیبی از پشت سر سکوتمان را در هم میشکند. در کمال ناباوری و ترس به او خیره میشوم و با صدایی لرزان میپرسم: "چه اتفاقی داره میافته؟" در حالی که شتابان به سمت من میدود فریاد میزند "پیدامون کردند...لعنتیها!" قبل از این که دستش به من برسد صدای انفجار مانند دیگری، ولی اینبار نزدیکتر، از پشت سرمان میاید. آسمان تاریک شب با نور سفید شومی برای چند لحظه روشن میشود و من بدون اینکه بفهمم، خودم را روی زمین، درحالی که از ترس به زمین چنگ میزنم، میابم... صدایش از دور انگار از دنیایی دیگر مرا صدا میزند: "پاشو!! چی کار میکنی؟ د لعنتی پاشو!" صورتم را از گل و لای بیرون میکشم و به صورتش نگاه میکنم؛ از ماهی که بالای سرش میتابد هم رنگ پریده تر است. او مرا از کتف میگیرد و بالا میکشد..."بدو!" گیج و منگ، بین وحشت و ناامیدی میپرسم: "چی؟" "بدو! گفتم بدو! تو تنها امید مایی" "تو چی؟" سرم فریاد میکشد: "بدو!" چند قدم برمیدارم، میایستم و به پشت سرم نگاه میکنم،اینبار با بغض تکرار میکنم "تو چی؟" "نگران من نباش."لبخندی کمرنگ میزند و ادامه میدهد،" هر اتفاقی بیافته ما با هم هستیم." جوابش را با لبخندی میدهم، "میدونم" درحالی که میدوم از پشت سر فریادش را میشنوم، "از نیروهات استفاده کن... تو موفق میشی. من به تو ایمان دارم" چشمهایم پر از اشک میشود، پشت سرم صداها بالا میگیرند. اما من توجهی نمیکنم. من فقط به پیروزی فکر میکنم... دستهایم را به آسمان بلند میکنم، نور ستاره ها همه به دست من میریزند و اسمان و ماه کور میشود... فریادی از ته دل میکشم، نور را به جلو پرتاب میکنم، نور چرخش کنان به جلو میشتابد و چند متر جلوتر، انگار که به مانعی نامرئی خورده باشد، بین زمین و هوا پخش میشود به رنگ سبز درمیاید. غریزه ام میگوید که مرگ و زندگی ام به رساندن خودم به آن نور سبز بستگی دارد. پس میدوم... با تمام قدرت، بدون توجه به پشت سرم، و با ایمان میدوم؛ برای زندگی ام... از ته جان میدوم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 0:37 توسط نیوشا |
|
|
پیش از شما،
به سان شما، بیشمارها با تار عنکبوت نوشتند روی باد کاین دولت خجستهی جاوید زنده باد! -شفیعی کدکنی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 23:58 توسط نیوشا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 22:37 توسط نیوشا |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 21:40 توسط نیوشا |
|
|
خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چالهای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چالهی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگماردهاند؟» گفت: «میدانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.» خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم
عبید زاکانی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 9:20 توسط نیوشا |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 23:25 توسط نیوشا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
"هر که هستی بیا!
/اگر که رویا پردازی یا که اگر پر از امید و آرزویی... بیا! اگر دروغگویی یا اگر مشتاق یک لوبیای سحرآمیز هستی, بیا... بیا و کنار آتش من بنشین. تا با هم داستانهای طلایی ببافیم! بیا!...بیا! "شل سیلور استاین" |
| پیوندها |
|
نیاگاره! چلچراغ... جادوگر طلایی پشه در سرزمین عجایب دختر پاییز شاه آمفاکتوس سوم katatonic boy بوف مقدس و دوستان بند 209 |
|
RSS
|